خاطرات یک نهاوندی / برگرفته از کتاب گلی ژیرو نوشته : دکتر عزت الله رادمنش

خودم بیشتر از همه به این کج سلیقگی فکر کرده ام که راستی در این بهشت برین زمین ، عروس شهرهای جهان که حقیقتاً همه چیزش عروس است ، چرا تو احساس غربت و تنهایی می کنی ، خود را بیگانه می دانی و غریبه ، مگر در این شهر چه کم داری یا چه کم هست که تو همچون نی دور افتاده از نیستانی؟ نق میزنی و ناله می کنی و دل در هوای وطن داری ، هر چیز خوب اینجا را با خاطرات خوش و جوان گذشته پیوند میزنی و در این مقایسه و مقابله همیشه گذشته را بیشتر می پسندی مثلا طبیعت نهاوند را ، بهار نزدیکی های عید نوروز را ، طبق نارنج دستفروش و شاخه های بیدمشک ، برگهای نورسته درختان بید ، گلهای بنفشه و قرمز شلیل ، بنفشه های وحشی ، حرکت عاشقانه زمین که بار دیگر بعثت و قیام را نمود می کنند.

اما همه اش اینها نیست که تو خود را در این شهر غریبه احساس کنی بلکه در بلدی که به بلد نور معروف شده است تو همه چیز را تاریک و ظلمانی ، سرد و یخ ، عروسکی و خشک و تصنعی می بینی.چشم زنان که در زیبایی نظیر ندارد اما دقیق که می شوی مثل چشم گربه بی احساس ، بی روح و بی حالت است. در سیمایی که در لطافت و پوستی که طراوت حوریان بهشتی را تداعی می کند ، سردی و یخی را مشاهده می کنی. از گرمای عرق شرم که یک قطره اش به یک حرمسرا از اینها می ارزد ، اثری نمی بینی ، روی لب ها که غنچه رزهای اکوادر را به محاق کشیده است جز خنده های هرزه نمی چینی ، در اندام ، به آن همه ظرافت و تراش ، هیچ نشانی از وقار و رعنایی لمس نمی کنی.  سردی و افسردگی تنها در سیما و صورت و قد و قامت ، خلاصه نمی شود. آدم ها از هم منفک ، عضو از پیکر اجتماع جدا و جزء از کل مجزا. همه مثل اتم ، پروتون ، نوترون ، دور هم در گردش ، اما جدا ، هیچ جاذبه یا نشان از علقه ، عصبه ، وصل ، ربط و جاذبه ، کشش وجود ندارد.

مغناطیس تنها مغناطیس جنسی است ؛ آن هم که مرد ، دیگر هیچ کشش و جاذبه دیگری نیست ، فردیت ، انزوا ، عزلت ، غربت ، جامعه اتمیزه و اتمیسم اجتماعی ، اتمیسم خانوادگی کاملا حس می شود. در این شهر انگار معنی مرده است ، معانی را مادیت مات کرده است. زندگی اینجا مثل آدامس می ماند روزهای اول شیرینی لعاب گونه اما کم کم مثل سقز مسکی هی قرچ قرچ ، ترق پروق اما نه مزه می دهد نه سیر می می کند ، روح در غرب مرده است. لذا فقط عرض اندام جسم است. بهمان اندازه که استعدادهای روحانی معدوم و مدفون گشته اند ، جسم کامیاب ، محظوظ ، معزز و مکرم. اما هرگز خلاء مرگ روح را نتوانسته اند پر کنند. از اندام زن ، یک میلیارد برابر استمداد و توسل خواسته اند تا شاید جای رخنه و شکاف ضایعه زلزله بزرگ مادیت را که روح را قربانی گرفت پر کنند ، لذا این شکاف هرگز پر نشده است. نگاهی به آمارهای افسردگی ، بیماری روانی و خودکشی ، تجاوز و فرار از خانواده ، تفنن طلبی در هوس رانی ، پرده از این حقیقت پنهان برداشته است.

در این ناکجا آباد همچون بیگانگان زندگی می کنم صبرم به سر آمده و تحمل تمام و طاقتم طاق. تا بار دیگر ، اگر چه در شهر من وسایل حمل و نقل مدرن و سریع و رنگ به رنگ و قشنگ نیست ولی آدم های قشنگ زیاد هستند که در دل ستانی معرکه اند. مثل دوست بزرگواری که می گفت : وقتی به آلمان آمدم ، هفته های اول برای تلفن زدن به مادرم پول نداشتم ، خونم را می فروختم ، تلفن می زدم مبادا ناراحت بشود.

انسان متعالی برای من آن دستفروش الجزایری در خیابان آلزیاست که در عین بی بضاعتی و سرمایه اندک که عبارت از یک بساط و چرخی محقر بود ، هر بچه ای از کنار چرخ او می گذشت ، گرانقیمت ترین چیزی که در بساط داشت خرمای تازه بود. کفگیرش را چنان از خرما پر می کرد که از هر طرفش می ریخت. جلوی بچه فرانسوی می گرفت و اصرار می کرد که بردارد. یا اگر مشتری قیمت می پرسید ، بدون اینکه ذره ای به سود و زیان و کم و زیاد آن بیندیشد اول کفگیر را پر از خرما را جلوی او می گرفت تا بخورد ولو نخرد و کل سرمایه او به این سخاوتمندی ، هبه این و آن می شد.

این حکایت ها را از شهری (پاریس) نقل می کنم که طی یکسال ، روزی ده تا چهارده ساعت کار و کتابخانه و سرک کشیدن به گوشه و کنار شهر و هزاران کس را نظاره کردن ، تنها یکبار دیدم کسی به کسی چیزی تعارف بکند. آنوقت تو پرده از راز دغدغه اینجا نماندن خویش بر می داری و حکایت وصل خویش به نیستان مردمت را در می یابی ، در می یابی که تو از این مردم نیستی. بیاد آن پسرک روزنامه فروش مصری نامه عشاق را می بندم :

یک سرمایه دار آمریکایی به هنگام مرگ نصف ثروتش را به یک بچه روزنامه فروش مصری بخشید و با این بخشش کلان در وصیت نامه خویش نوشت : ” ولی نعمتم روزنامه فروش مصری”. حکایت ازین قرار بود که مرد سرمایه دار برای سوار شدن به هواپیما در فرودگاه قاهره از همین پسرک یک روزنامه نیویورک تایمز می خرد و یک اسکناس ده دلاری به پسرک می دهد تا او پنج دلار باقیمانده را به او برگرداند. پسرک می گوید خرده ندارم ، سرمایه دار می گوید بگیر نمی خواهم ، پسرک مصرانه به او می گوید نه بردار و برو مال خودت. سرمایه دار می گوید من فکر کردم درآمد این بچه در ماه به پنج دلار هم نمی رسد اما به این سادگی و بزرگواری گذشت می کند. مجله را گرفتم و به آمریکا برگشتم. ضمن اینکه تا آخر عمر از این حرکت سخاوتمندانه آن بچه مسلمان عرب در حیرت بوده ام و الان هم که نصف ثروتم را به او می بخشم حقیقتا نمی دانم او آیا او بخشنده تر است یا من.

۰

پاسخ دهید

Your email address will not be published. Required fields are marked *